اگر قسمت نهم فصل سوم سیلو را یک بمب داستانی بدانیم، قسمت دهم لحظه ای است که بعد از انفجار، گردوخاک آرام آرام کنار می رود و تازه می فهمیم چه کسانی پشت ماشه ایستاده اند و واقعاً چه چیزی در تمام این سال ها در جریان بوده است. قسمت پایانی فصل سوم با عنوان Troy تقریباً تمام نگاه ما به داستان سیلو را تغییر می دهد. ما سه فصل تصور می کردیم با داستان مردمی روبه رو هستیم که در یک زندان عظیم زیرزمینی زندگی می کنند و به تدریج متوجه می شوند جهانی که درباره آن به آن ها گفته شده، آن چیزی نیست که تصور می کردند. اما حالا مشخص شده که ماجرا بسیار بزرگ تر از یک زندان زیرزمینی است. سیلوها صرفاً زندان نیستند، آن ها بخشی از یک آزمایش چندصدساله اند. آزمایشی که انسان ها در آن زندگی می کنند، نسل ها جایگزین یکدیگر می شوند و بسیاری از آن ها حتی نمی دانند کسانی که سرنوشتشان را کنترل می کنند، هنوز زنده اند.

بزرگ ترین شوک قسمت، دنیل کین نمرده او تروی شده است
یکی از هوشمندانه ترین تصمیم های فصل سوم، نحوه برخورد سریال با شخصیت دنیل بود. ما در خط زمانی گذشته، دنیل کین را به عنوان فردی می شناختیم که نسبت به پروژه سیلو تردید داشت، سؤال می پرسید و در برابر بعضی تصمیم ها مقاومت می کرد. او هنوز از نظر اخلاقی یک انسان معمولی بود که نمی توانست به سادگی همه چیز را بپذیرد. اما قسمت آخر ناگهان ما را به آینده می برد و در آنجا با مردی به نام تروی روبه رو می شویم، شخصیتی سرد، حرفه ای، مطیع و کاملا وفادار به پروژه استنسن دارد. اما حقیقت این است که تروی همان دنیل کین است. دنیلی که بارها به خواب انجمادی رفته، دوباره بیدار شده و در طول این سال ها خاطراتش دستکاری شده است. به نظرم این یکی از ترسناک ترین ایده های کل سریال محسوب می شود، چون سیلو یک سؤال وحشتناک را مطرح می کند. برای ساختن یک سرباز کاملاً مطیع، آیا واقعاً لازم است شخصیت جدیدی خلق کنید یا کافی است خاطرات آدم قبلی را پاک کنید؟
دنیل هنوز زنده است، بدنش زنده است و مغزش همچنان کار می کند، اما سؤال اینجاست که آیا خود دنیل هنوز وجود دارد؟ شاید سال هاست مرده باشد و فقط بدنش به زندگی ادامه داده باشد. همین مسئله شخصیت تروی را تا این اندازه جذاب و در عین حال وحشتناک می کند. او یک هیولا به دنیا نیامده و ذاتاً چنین فردی نبوده است. از او یک هیولا ساخته شده. منتقدان نیز روی همین تغییر شخصیت تأکید کرده اند، اینکه دنیل معترض گذشته، پس از سال ها خواب انجمادی و دستکاری حافظه، به یکی از مجریان بی رحم سیستم تبدیل شده است.
کشتار سیلوی 17، جایی که سیلو از یک سریال معمایی به یک کابوس سیاسی تبدیل می شود
اگر بخواهم فقط یک صحنه را به عنوان مهم ترین لحظه کل فصل سوم انتخاب کنم، احتمالاً همین بخش را انتخاب می کنم. مردم سیلوی 17 از پناهگاه خود بیرون می آیند. آن ها تصور می کنند شاید بیرون امن باشد، شاید آزادی واقعاً وجود داشته باشد و شاید زندگی دیگری خارج از دیوارهای سیلو منتظرشان باشد. اما از دید سیلو شماره 1، آن ها دیگر انسان نیستند. آن ها تبدیل شده اند به یک خطر احتمالی برای انتقال آلودگی و دقیقاً همین جا سریال یکی از مهم ترین مفاهیم خودش را آشکار می کند، وقتی یک سیستم بیش از حد بزرگ و قدرتمند شود، انسان ها دیگر برای آن انسان نیستند. آن ها تبدیل می شوند به عدد، آمار، تهدید، هدف یا یک ریسک عملیاتی. اما شاید ترسناک ترین بخش این صحنه خود کشتار نباشد.
تروی در میانه عملیات، زمانی که صدای فریاد قربانیان بیش از حد آزاردهنده می شود، دستور می دهد صدا را قطع کنند. این لحظه برای من نویسند حتی از خود حمله هم ترسناک تر بود. موشک، گاز و پهپاد ابزار هستند و می توان آن ها را به ماشین نسبت داد، اما خاموش کردن صدای قربانیان یک تصمیم کاملاً انسانی است. معنای آن تصمیم تقریباً این است که من نمی خواهم صدای آدم هایی را بشنوم که دارم می کشم.
شما برای نجات بشریت، بشریت را می کشید؟
این سؤال در واقع قلب قسمت دهم است. سیلو شماره 1 دائماً یک جمله را تکرار می کند اینکه ما برای بقای بشریت این کار را می کنیم. اما جولیت سؤال بسیار ساده ای مطرح می کند، اگر هدف شما نجات انسان هاست، چرا قدرت این را دارید که هزاران انسان را بکشید؟ و واقعاً پاسخ این سؤال چیست؟ تقریباً هیچ کس جواب روشنی ندارد. سیستم فقط شروع می کند به تکرار واژه هایی مانند تخلف، دستورالعمل، بنیان گذاران و پروژه. دقیقاً همین جا مشخص می شود که شاید سیستم دیگر حتی نمی داند چرا به وجود آمده است. ممکن است بنیان گذاران در ابتدا واقعاً قصد نجات بشریت را داشته باشند، اما بعد از صدها سال چه اتفاقی افتاده است؟ هدف اصلی به تدریج فراموش شده و تنها چیزی که باقی مانده، حفظ خود سیستم است. دقیقاً همین جا یک پروژه نجات می تواند به دیکتاتوری تبدیل شود. سیلو دیگر از انسان ها محافظت نمی کند، این انسان ها هستند که مجبور شده اند برای بقای سیلو زندگی کنند و از آن محافظت کنند.
الگوریتم بزرگ ترین دروغ فصل سوم بود
یکی از جذاب ترین افشاگری های قسمت این است که الگوریتم، آن موجود همه چیزدان و تقریباً خداگونه ای که تصور می کردیم کنترل همه چیز را در اختیار دارد، در واقع آن چیزی نیست که فکر می کردیم. پشت این صدا یک انسان قرار دارد و آن صدا ویکتور است. این افشاگری شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما پیام بسیار مهمی در دل خود دارد. در طول سریال، سیستم همیشه تلاش کرده خودش را بزرگ تر از انسان ها نشان دهد. منشور، قوانین، الگوریتم و دستورالعمل ها همگی به شکلی طراحی شده اند که مردم تصور کنند هیچ انسان مشخصی مسئول این تصمیم ها نیست. اما حقیقت چیز دیگری است. یک انسان پشت سیستم نشسته است، انسانی که اشتباه می کند، می ترسد، دروغ می گوید، عذاب وجدان می گیرد و در نهایت حتی خودش را می کشد. این افشاگری تقریباً کل فلسفه سریال را تغییر می دهد. اگر سیستم واقعاً یک ماشین کاملاً مستقل بود، مبارزه با آن تقریباً غیرممکن به نظر می رسید، اما حالا می دانیم پشت پرده همچنان انسان وجود دارد. و انسان می تواند اشتباه کند. اگر اشتباه کند، می تواند شکست بخورد. اگر شکست بخورد، انقلاب ممکن می شود.

ویکتور، مردی که بالاخره فهمید از چه چیزی دفاع می کند
به نظرم ویکتور یکی از تراژیک ترین شخصیت های این قسمت است. او احتمالاً بیش از هر شخصیت دیگری حقیقت را می دانست و از نحوه کار سیلوها، دستکاری حافظه انسان ها و گذشته دنیل اطلاعات داشت. او می دانست تروی واقعاً چه کسی بوده و شاید مهم تر از همه، می دانست پروژه در طول این سال ها به چه چیزی تبدیل شده است. اما مشکل ویکتور این بود که خیلی دیر بیدار شد. این مسئله را در تصمیم نهایی او نیز می بینیم. زمانی که پادمان سیلوی 18 شکست می خورد، ویکتور به جای ناراحتی، نوعی آرامش احساس می کند. این شاید مهم ترین اعتراف او در کل قسمت باشد، چون نشان می دهد حتی یکی از افرادی که سال ها در قلب سیستم حضور داشته، در نهایت خوشحال است که نتوانسته اند مردم را بکشند. یعنی حتی یکی از معماران سیستم نیز دیگر به آن ایمان ندارد. این مسئله برای فصل چهارم اهمیت زیادی دارد، زیرا اگر کسی که دهه ها یا شاید قرن ها در قلب پروژه بوده، به این نتیجه رسیده باشد که خود پروژه اشتباه است، پس احتمالاً مشکل فقط چند فرمانده یا مدیر بی رحم نیست. مشکل از خود پروژه است.
خودکشی ویکتور، فرار بود یا آخرین حرکت علیه پروژه؟
اینجا یک سؤال مهم مطرح می شود، آیا ویکتور واقعاً به دلیل عذاب وجدان خودکشی کرد یا می دانست بعد از شکست سیلو 18 دیگر اجازه ادامه زندگی نخواهد داشت؟ به نظرم هر دو احتمال وجود دارد. اما چیزی که این اتفاق را مهم تر می کند، آخرین پیامی است که او برای تروی باقی می گذارد. ویکتور در نهایت حقیقت را به او می گوید و نام زنی را مطرح می کند که احتمالاً می تواند تمام زندگی تروی را تغییر دهد، هلن درو. درست همان جا قسمت به پایان می رسد. اما چرا این نام تا این اندازه مهم است؟ چون خاطره همان چیزی است که پروژه سال ها تلاش کرده نابودش کند. سیستم توانسته نام دنیل را پاک کند، زندگی گذشته او را از بین ببرد و هویتش را تغییر دهد، اما ظاهراً نتوانسته عشق را به طور کامل از ذهن او حذف کند. به نظرم این یکی از زیباترین ایده های قسمت است. ممکن است حافظه را دستکاری کنید، اما شاید نتوانید رد یک انسان را به طور کامل از روح شخص دیگری پاک کنید.
هلن درو، کلید سقوط تروی؟
حالا به مهم ترین فرضیه من برای فصل چهارم می رسیم. تروی احتمالاً یکی از بزرگ ترین مهره های سیلو شماره 1 است، اما شاید یک نقطه ضعف بزرگ داشته باشد، زنی به نام هلن در خاطراتش. یا بهتر است بگوییم، دنیلی که هنوز جایی در وجود تروی پنهان شده است. به نظرم فصل چهارم می تواند روی یک سؤال بزرگ تمرکز کند، آیا تروی دوباره تبدیل به دنیل می شود یا دنیل از جایی در اعماق ذهن تروی بیرون می آید؟ این دو موضوع با هم تفاوت دارند. ممکن است تروی تمام خاطرات گذشته خود را به دست بیاورد، اما همچنان همان شخصیتی باقی بماند که امروز می شناسیم. از طرف دیگر، ممکن است خاطرات هلن باعث شوند تمام دیوار های ذهنی او فرو بریزند و هویت واقعی دنیل دوباره ظاهر شود. در آن صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مردی که هزاران نفر را در سیلوی 17 قتل عام کرده، ناگهان متوجه می شود زمانی خودش علیه همین سیستم مقاومت می کرده است. دقیقاً همین مسئله می تواند تروی را به یکی از خطرناک ترین شخصیت های فصل چهارم برای سیلو شماره یک تبدیل کند.
آیا هلن هنوز زنده است؟
سریال فقط مشخص کرده که هلن درو چه کسی بوده، اما هنوز نمی دانیم اکنون کجاست. چند احتمال مختلف وجود دارد.
فرضیه اول: هلن مرده است، ساده ترین احتمال این است که هلن سال ها قبل مرده و تنها چیزی که از او باقی مانده، خاطره ای سرکوب شده در ذهن دنیل است. اما اگر واقعاً چنین باشد، چرا سریال تا این اندازه روی نام او سرمایه گذاری کرده است؟ این احتمال کاملاً غیرممکن نیست، اما شخصاً فکر می کنم احتمال آن کمتر باشد.
فرضیه دوم: هلن در خواب انجمادی است، اگر دنیل توانسته با استفاده از خواب انجمادی قرن ها زنده بماند، چرا هلن نتواند؟ شاید او در یکی از بخش های سیلو نگهداری می شود، شاید در سیلوی دیگری حضور دارد و شاید پروژه عمداً این دو نفر را از یکدیگر جدا کرده است.
فرضیه سوم: هلن خارج از کنترل سیلو شماره 1 قرار دارد، این دیوانه وارترین فرضیه است. در آن صورت او می تواند یکی از بزرگ ترین رازهای فصل چهارم باشد و اطلاعاتی داشته باشد که حتی سیلو شماره 1 نیز نمی خواهد دیگران به آن دست پیدا کنند.
آیا جولیت می تواند دختر یا نوه تروی باشد؟
یکی از عجیب ترین لحظات قسمت پایانی، جایی اتفاق می افتد که تروی از دل الگوریتم به چشم های جولیت خیره می شود. یک تئوری شخصی که بعد از دیدن این صحنه برایم جدی تر شد، احتمال وجود یک ارتباط خانوادگی میان این دو شخصیت است. اگر خیره شدن تروی به جولیت از طریق الگوریتم واقعاً معنای داستانی داشته باشد، شاید سازندگان دارند از همین حالا سرنخی درباره رابطه ای می دهند که قرار است در فصل چهارم آشکار شود. شاید او دختر تروی باشد، شاید نوه اش یا حتی یکی از نسل های بعدی دنیل کین، کسی که خودش هیچ اطلاعی از این گذشته ندارد. این فرضیه وقتی جذاب تر می شود که بدانیم هویت واقعی دنیل تازه در حال آشکار شدن است و او باید با گذشته ای روبه رو شود که سال ها از آن دور بوده. بنابراین شاید کشف این هویت فقط به سرنوشت خودش محدود نشود و ارتباطی خانوادگی با قهرمان داستان هم در میان باشد. اگر چنین چیزی درست باشد، آن نگاه مستقیم می تواند معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند. شاید چیزی آشنا در چهره او دیده می شود که برای دنیل یادآور گذشته است، یا حتی الگوریتم اطلاعاتی درباره این رابطه در اختیارش قرار داده که هنوز مخاطب از آن بی خبر است. فعلاً هیچ مدرک مستقیمی برای اثبات این تئوری نداریم، اما اگر فصل چهارم مشخص کند که او از نسل دنیل کین است، آن صحنه کوتاه می تواند یکی از هوشمندانه ترین سرنخ های سریال پیش از افشای حقیقت باشد.
کامیل سیمز، قهرمان واقعی قسمت آخر فصل سوم سیلو
اگر بخواهم یک شخصیت را انتخاب کنم که واقعاً قهرمان این قسمت باشد، شاید کامیل را انتخاب کنم. دلیلش این است که او تا آخرین لحظه همه را فریب می دهد. ظاهراً شکست خورده، ظاهراً تسلیم شده و حتی به نظر می رسد دستور داده نیروها شورشی ها را متوقف کنند، اما در واقع او کل بازی را تغییر داده است. اینجاست که سیلو نشان می دهد بهترین راه شکست دادن یک سیستم همیشه حمله مستقیم نیست. گاهی باید اجازه دهید سیستم تصور کند هنوز به آن وفادار هستید و درست در لحظه ای که مطمئن شد کنترل همه چیز را در اختیار دارد، کنترل را از دستش خارج کنید. منتقدان نیز از این چرخش کامیل به عنوان یکی از نقاط مهم فینال یاد کرده اند، جایی که او عملاً از سیستم جدا می شود و در ناکام ماندن پادمان سیلو 18 نقش کلیدی دارد.
اکسیژن، بهترین فریب فصل سوم
این صحنه یکی از بخش های مورد علاقه من در قسمت پایانی بود. سیستم تصور می کند گاز آماده شده و همه منتظر اجرای پادمان هستند، اما ناگهان مشخص می شود چیزی که در سیستم جریان دارد، فقط اکسیژن است. این صرفاً یک حقه داستانی نیست، به نظرم یکی از نمادین ترین لحظات قسمت محسوب می شود.سیستم می خواهد مرگ را وارد سیلو کند، اما مردم داخل سیلو برای یکدیگر اکسیژن می فرستند. خیلی لحظه ی زیبایی بود اینکه در برابر سیستمی که تلاش می کند زندگی را از شما بگیرد، چیزی را به یکدیگر بدهید که نماد ادامه زندگی است.
جولیت دیگر نمی خواهد فقط زنده بماند
در این قسمت، داستان جولیت واقعاً وارد مرحله جدیدی می شود. جولیت در فصل های قبلی بیشتر در حال واکنش نشان دادن بود. سیستم به او حمله می کرد و او فرار می کرد. سیستم دروغ می گفت و جولیت به دنبال حقیقت می رفت. در این قسمت جولیت تصمیم می گیرد به سیلو شماره 1 حمله کند. به نظرم این مهم ترین تغییر داستانی پایان فصل است، چون سؤال سریال از چگونه از سیلو فرار کنیم؟ به چگونه تمام سیلو ها را آزاد کنیم؟ تغییر می کند. برخی منتقدان نیز به همین تغییر اشاره کرده اند و معتقدند فینال فصل سوم مسیر سریال را از داستانی درباره بقا و فرار، به سمت یک انقلاب تمام عیار علیه ساختار قدرت هدایت می کند.

آیا سیلو 18 واقعاً با سیلو شماره 1 معامله کرد؟
اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد. تروی پیشنهاد می دهد اگر مردم سیلو 18 با سیلوی دیگری تماس نگیرند، پادمان اجرا نخواهد شد. جولیت نیز ظاهراً پیشنهاد او را قبول می کند. اما ما می دانیم جولیت هم زمان در حال برنامه ریزی برای حمله است. شاید تروی بهتر از هر کسی بداند که جولیت قرار نیست به سادگی ساکت بماند. اما شاید خودش هم دیگر مطمئن نیست که واقعاً می خواهد جلوی او را بگیرد. و دقیقاً همین مسئله می تواند فصل چهارم را جذاب تر کند. ممکن است جنگ اصلی بین جولیت و تروی نباشد. شاید جنگ واقعی درون ذهن تروی اتفاق بیفتد، جنگی میان تروی و دنیل.
نظریه بزرگ تر، دشمن واقعی شاید سیلو شماره 1 هم نباشد
این یکی از فرضیه هایی است که به نظرم باید جدی گرفته شود. ما در حال حاضر سیلو شماره 1 را دشمن اصلی می بینیم، اما آیا مطمئن هستیم آن ها واقعاً در بالاترین سطح قدرت قرار دارند؟ ویکتور گفته بود هدف پروژه این است که انسان ها از گذشته آزاد شوند، اما همین جمله یک سؤال مهم ایجاد می کند، چه کسی در ابتدا تصمیم گرفته بود که انسان ها باید از گذشته خود آزاد شوند؟ بنیان گذاران؟ یک سناتور؟ یک گروه سیاسی؟ یک سازمان مخفی؟ یا شاید سیستم آن قدر قدیمی شده که حتی مدیران فعلی سیلو شماره 1 نیز فقط دستورهایی را اجرا می کنند که دیگر دلیل اصلی شان را نمی دانند. این موضوع می تواند فصل چهارم را بسیار جذاب تر کند. شاید جولیت در نهایت به سیلو شماره 1 برسد و تازه آنجا متوجه شود دشمن واقعی چیزی بزرگ تر از سیلو شماره 1 است.
آیا بیرون واقعاً سمی نیست؟
این سؤال هنوز پاسخ کاملاً روشنی ندارد، اما اتفاقات قسمت پایانی یک مسئله را تقریباً روشن می کنند، سیلو شماره 1 با تدابیر امنیتی سخت از خارج شدن مردم از سیلو ها جلوگیری می کند. وقتی مردم سیلو 17 بیرون آمدند، سیستم با تمام قدرت تلاش کرد آن ها را نابود کند. سوالی که در اینجا پیش می آید اگر بیرون واقعاً و بدون هیچ تردیدی کشنده بود، چرا این همه پهپاد، گاز و گلوله لازم بود؟ چرا سیستم فقط صبر نکرد؟ ممکن است بیرون برای مدت کوتاهی قابل تحمل باشد، شاید بعضی مناطق امن تر باشند یا حتی ممکن است چیزی که مردم را می کشد، دقیقاً همان چیزی نباشد که سیستم سال ها درباره آن به مردم گفته است. این مسئله همچنان یکی از بزرگ ترین رازهای سریال باقی مانده و پایان فصل سوم نیز عمداً پاسخ کاملی به آن نمی دهد.
اما یک نکته دیگر هم وجود دارد که این فرضیه را جالب تر می کند. پیش از اینکه افراد را برای خروج از سیلو آماده کنند، ماده ا ی روی لباس و تجهیزات آن ها قرار می گیرد که ظاهراً قرار است نقش یک لایه محافظتی در برابر شرایط بیرون را داشته باشد. با این حال، شاید ماجرا دقیقاً برعکس باشد و همین ماده بخشی از نقشه سیستم برای کنترل افرادی باشد که از سیلو خارج می شوند. این احتمال وقتی جدی تر می شود که اتفاقات فصل دوم را به یاد بیاوریم، زمانی که جولیت تمام درزهای لباسش را با چسب مخصوص می بندد تا آن ماده نتواند از طریق لباس وارد شود. اگر واقعاً این گاز یا ماده عامل اصلی مشکل باشد، شاید تصویری که سال ها از خطرات بیرون به مردم نشان داده شده، تمام حقیقت نباشد و سیستم عمداً بخشی از ماجرا را پنهان کرده باشد. در این صورت، سؤال اصلی دیگر فقط این نیست که بیرون سمی است یا نه، بلکه این است که سیستم چرا می خواهد بیرون را خطرناک جلوه دهد برای مردم؟
نگاهی به فصل چهارم، جنگی که دیگر فقط برای زنده ماندن نیست
فصل چهارم سیلو قرار است وارد مرحله ای کاملاً متفاوت شود، جایی که دیگر مسئله اصلی فقط کشف راز سیلو ها و فهمیدن حقیقت گذشته نیست، بلکه جنگ برای تغییر سرنوشت تمام انسان های ساکن این جهان آغاز می شود. جولیت حالا می داند دشمن واقعی کجاست و برای اولین بار قصد ندارد فقط از سیلوی خودش محافظت کند. او می خواهد ساختاری را که قرن ها انسان ها را کنترل کرده، از بین ببرد. در طرف دیگر، تروی با شنیدن نام هلن درو با بحرانی روبه رو می شود که می تواند تمام هویت ساخته شده اش را فرو بریزد. بنابراین فصل پایانی احتمالاً هم زمان دو نبرد را دنبال خواهد کرد. نبرد جولیت با سیستمی که سیلو ها را کنترل می کند و نبرد دنیل با تروی برای پس گرفتن هویتی که از او دزدیده شده است. اگر سریال بتواند این دو خط داستانی را به یک نقطه مشترک برساند، فصل چهارم می تواند نه تنها راز سیلوها، بلکه یکی از مهم ترین پرسش های کل مجموعه را هم پاسخ دهد، آیا برای نجات بشریت باید سیستمی را که قرن ها از آن محافظت کرده ایم، نابود کنیم؟